محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
115
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
مرض مفرد كه سوء مزاج مادى و مرض التركيب و تفرق اتصال باشد و هر واحد از اين مرضى است و ورم از اين سه مركب است و اسم ورم بر هيچ يكى از اين على سبيل الانفراد اطلاق نتوان كرد . اما بودن سوء مزاج مادى جزو ورم بنا بر آن است كه تا ماده نبود فزونى در عضو پديد نمىآيد و عام است كه مادهء ذى قوام بود چون اخلاط و مائيت يا غير ذى قوام باشد چون ريح . و از آن كه عفونت لازمه مادهء مورمهء است واجب مىكند سوء مزاج در عضو . اما بودن مرض التركيب جزوش بديهى است بنا بر آن كه آفت در شكل و در مقدار ورم را ضرورى است و بدون اين ورم صورت پذير نيست . اما بودن تفرق الاتصال جزوش بنا بر آن است كه تا تفرق در اتصال اجزاى عضو نيفتد تمكن ماده در آن من حيث التوريم امكان ندارد و به همين فرق كردهاند در نفخه و ورم ، چنانچه در محلش بيايد . دوم آن كه معرا بود از اجتماع و ضد مركب باشد و آن را مرض مفرد گويند و نظائرش در ضمن مركب گذشت . و از آن كه مفرد را بالطبع تقدم بر مركب است تقدم به مفرد كرد . و أما المفرد فثلاثة أقسام اما مرض مفرد پس سه گونه است : سوءالمزاج و مرض التركيب و تفرق الاتصال يكى سوء مزاج ، دوم مرض تركيب ، سوم تفرق اتصال . و هر يك مفصل گفته آيد . [ وجه حصر مفرد در اين سه ] و وجه حصر در اين سه آن است كه عضو نيز يا مفرد است يا مركب ، پس مرض اگر مخصوص به عضو مفرد است ، مسمى به سوء المزاج بود و اگر مخصوص به عضو مركب است ، مسمى به مرض التركيب باشد و اگر مخصوص است به هر دو ، مسمى بود به تفرق الاتصال . و معنى اختصاص سوء مزاج به عضو مفرد آن است كه مرض مذكور نخست به عضو مسطور مىآويزد ، پس خواه در مركب متعدى گردد خواه متعدى نگردد و در همان مفرد محصور باشد ، ليكن ممكن نيست كه سوء المزاج اولا در عضو مركب افتد ، زيرا كه محال است كه مزاج جمله خارج از اعتدال مزاج بود و مزاج هر واحد از اجزايش معتدل باشد . اما اگر مزاج جزوى از اجزا خارج از اعتدال بود و مزاج ما بقى بر اعتدال باشد مىشايد ، مثلا در عصب يد حرارت يا برودت افتد ، حال آنكه مزاج باقى اجزاى يد سالم بود و به همين دريابند اختصاص مرض التركيب به عضو مركب . و اين نيز دو گونه باشد : يكى آن كه نخست مرض در عضو مركب افتد بعده بواسطهء عروض وى به مركب در عضو مفرد نيز افتد ، همان مرض مثالش تفرق اتصال مفصل است به سبب خلع ، پس عارض شدن تفرق در رباط يا عصب و جز آن از اعضاى مفرد كه به مفصل محيط است . دوم آن كه نخست مرض در عضو مركب افتد و باشد كه مرض مذكور در عضو مفرد نيفتد و مثالش حصول فساد شكل است در يد مع سلامتى شكل اجزا ، زيرا كه ممكن است كه شكل يد فاسد بود به فساد وضع بعض اجزايش ، پس شكل اجزا غير فاسد باشد و شكل كل فاسد ، اما مرض تفرق اتصال عام است از آن هر دو ، يعنى ممكن است عروض وى اولا در هر دو عضو ، مثال عروضش در مفرد واضح است ، مثلا در عصب يا در عظم يا در غير آنها از مفردات اگر تفرق افتد اولا مانعى نيست و اما مثال عروضش در مركب اولا انخلاع عضو است از مفصل بدون عروض تفرق به جز وى از اعضاى مفرده به آنكه مسترخى شود رباطى مثلا به سبب استيلاى رطوبت بر وى بىوقوع تفرق اتصال در وى ، پس چون مفصل منخلع شد متحقق گشت وقوع